توبه نصوح

درزمان قدیم دریکی ازولایات مردی بودبنام "نصوح "که برخلاف مردها دیگرصاحب ریش وسبیل نبودوبهمین جهت هم ازنداشتن ریش وسبیل استفاده می کندوبه ولایت دیگرمی رودودریکی ازحمام های زنانه بعنوان کارگرشروع بکار می کندوهیچکس نیزازاین جریان باخبرنمیشود،تااینکه یکروزدخترحاکم شهر به حمام می آیدودرحین استحمام انگشترگرانقیمت اوگم می شودپ .

هرچندبرای انگشترخودجستجومی کند .

آنرانمی یابدتااینکه دستورمی دهدهمه زنان رابازرسی کنند .

دراین موقع "نصوح "باخودش فکرمیکندکه اگرزنهاومخصوصادخترحاکم بفهمندکه اوزن نیست چه بلائی برسرش خواهدآمد .

دراین گیرودار"نصوح زبه خدای خودمتوسل میشودوتوبه میکندکه اگرامروزازاین ماجرانجات پیدکرددیگر ازاین کاردست برداردوباقی عمررابه عبادت بگذراند،ناگهان سروصدائی بلندشدکه :انگشترپیداشد .

بنابراین دخترحاکم ازبقیه زنهادست برمیدارد و"نصوح "نجات پیدامی کندوازحمام بیرون می رودوبه کوه پناه میبردوبا مقداری سنگ آنقدرازاین کوه به آن کوه بالامی رودتاتمام گوشتهای بدنش آب می شودوازاین بین می رود،تاآنجاکه به اوندامیرسد:"ای نصوح توبه توقبول شد"ازآن پس "نصوح "تاآخرعمربه عبادت می گذراندوتوبه اوبه نام "توبه نصوح "معروف می شود .

تمثیل ومثل 

مقصود از توبه نصوح چیست ؟

 

نصوح از ماده " نصح " است . نصح‏ یعنی خیرخواهی خالصانه . ناصح را که ناصح می‏گویند به اعتبار این است که‏ خیرخواه خالصانه و مخلصانه است . توبه نصوح یعنی توبه خالصانه و مخلصانه‏ ، توبه‏ای که تا آن عمق روح انسان توبه کند . پیغمبر فرمود مقصود از توبه نصوح توبه غیرقابل بازگشت است ، توبه‏ای که‏ دوباره انسان را به گناه برنگرداند . تشبیه خوبی فرمود : توبه غیرقابل‏ بازگشت ، مثل شیری که از پستان یک حیوان بیرون می‏آید .آیاشیری که ازپستان حیوان درآمد دوباره بازگشت به پستان می‏کند ؟ از گناه آنچنان بیرون‏ بیایید که شیر از پستان بیرون می‏آید ، یعنی دیگر برگشتن نباشد . این را می‏گویند توبه نصوح . امیرالمومنین توبه نصوح را در نهج‏البلاغه به این صورت بیان کرده ،

فرموده است شش پایه دارد : پشیمانی شدید از گذشته ، تصمیم اکید نسبت‏ به آینده ، حقوق خدا و حقوق مردم در گذشته را ادا کردن ، هر چه حقی از خدا فوت شده ، نمازی ، روزه‏ای ، حجی فوت شده است ، حقوق الهی را انجام‏ دادن ، حقوق مردم را ادا کردن ، اگر دیونی از مردم هست ، هر نوع دینی ، غیبتی از کسی کرده‏ای ، اینها را به هر شکلی که برایت ممکن است صاف‏ بکنی ، دینی که باید بدهی بدهی ، اگر نمی‏توانی بدهی لااقل رضایت مردم را به دست بیاوری ، غیبت اشخاص را کرده‏ای ، رضایتشان را به دست بیاوری ، اگر مرده و رفته‏اند ، به جای آن برای آنها طلب مغفرت کنی.

 

 

آشنایی با قرآن.شهیدمطهری.ج8ص106و107

 

امام زین العابدین علیه السلام :

 

حقُّ الحَجِّ أنْ تَعلَمَ أنَّهُ وِفادَةٌ إلى رَبِّکَ،و فِرارٌ إلَیهِ مِن ذُنوبِکَ ، و بهِ قَبولُ تَوبَتِکَ و قَضاءُ الفَرْضِ الّذی أوْجَبَهُ اللّه ُ علَیکَ .


حقّ حجّ [بر تو] این است که بدانى به وسیله آن برپروردگارت واردمى شوى و از گناهانت به سوى او مى گریزى و به وسیله آن توبه ات پذیرفته مى شود و فریضه و تکلیفى را که خدا بر تو واجب کرده است، ادا مى کنى.


میزان الحکمه ج2؛ ح 3442

نصوح مردى بدون ریش ؛ همانند زنان بود.  و در یکى از حمامهاى زنانه زمان خود

کارگرى مى کرد. او کیسه کشى و شستشوى این زن و آن زن را بر عهده داشت . به اندازه اى

چابک و تردست بود که همه زنها مایل بودند کار کیسه کشى آنان را، او عهده دار شود.

کم کم آوازه نصوح به گوش دختر پادشاه وقت رسید و او میل کرد که وى را از نزدیک ببیند. فرستاد

حاضرش کردند، همین که دختر پادشاه وضع او را دید پسندید و شب او را نزد خود نگهداشت . روز

بعد دستور داد حمام را خلوت کنند و از ورود افراد متفرّقه جلوگیرى نمایند، آنگاه نصوح را به همراه

خود به حمام برد و تنظیف خودش را به او واگذار کرد. وقتى کار نظافت تمام شد، دست قضا در همان

وقت ، گوهر گرانبهایى از دختر پادشاه گم شد و او چون آن را خیلى دوست مى داشت در غضب

شد و به دو تن از خدمتکاران مخصوصش فرمان داد همه کارگران را بگردند، تا بلکه آن گوهر پیدا شود.

طبق این دستور، ماءموران کارگران را یکى بعد از دیگرى مورد بازدید خود قرار دادند، همین که نوبت

به نصوح رسید، با این که آن بیچاره هیچگونه خبرى از گوهر نداشت ولى از این جهت که مى دانست

تفتیش آنان سرانجام کارش را به رسوایى مى کشاند، حاضر نمى شد او را بگردند. لذا به هر طرفى

که ماءمورین مى رفتند تا دستگیرش کنند او به طرف دیگر فرار مى کرد و این عمل او آن طور نشان

مى داد که گوهر را او ربوده است . و از این نظر ماءمورین براى دستگیرى او اهمیّت بیشترى قائل

بودند. نصوح هم چون تنها راه نجات را این دید که خود را میان خزانه حمام پنهان کند، ناچار خودش را

به داخل خزانه رسانید و همین که دید ماءموران براى گرفتنش به خزانه وارد شدند، و فهمید که دیگر

کارش از کار گذشته و الان است که رسوا شود، به خداى متعال متوجّه شد و از روى اخلاص توبه

کرد و دست حاجت به درگاه الهى دراز نمود، و از او خواست که از این غم و رسوایى نجاتش ‍ دهد.

به مجرّد این که نصوح حال توبه پیدا کرد، ناگهان از بیرون حمّام آوازى بلند شد که دست از آن بیچاره

بردارید که دانه گوهر پیدا شد. پس ، از او دست کشیدند و نصوح خسته و نالان شکر الهى را بجاى

آورده ، از خدمت دختر پادشاه مرخّص شد و به خانه خود رفت ، هر اندازه مالى را که از راه گناه

کسب کرده بود، بین فقرا تقسیم کرد. و چون اهالى شهر از او دست بردار نبودند (به اصرار از او

مى خواستند که آنها را بشوید)، دیگر نمى توانست در آن شهر بماند. از طرفى هم نمى توانست

راز خودش را براى کسى اظهار کند، ناچار از شهر خارج شد و در کوهى که در چند فرسخى آن شهر

بود سکونت نمود و به عبادت خدا مشغول گردید.

اتّفاقا شبى در خواب دید کسى به او مى گوید: اى نصوح ! چگونه توبه کرده اى و حال آن که گوشت

و پوستت از مال حرام روییده است ، تو باید کارى کنى که گوشتهاى بدنت بریزد. نصوح وقتى از

خواب بیدار شد با خود قرار گذاشت که سنگهاى گران وزن را حمل کند و بدین وسیله خودش را از

گوشتهاى حرام بکاهاند و خلاص نماید.

نصوح این برنامه را مرتّب عمل مى کرد، تا در یکى از روزها که مشغول کار بود چشمش به

گوسفندى افتاد که در آن کوه مشغول چرا بود، به فکر فرو رفت که این گوسفند از کجا آمده و مال

کیست ؟ تا آن که عاقبت با خود اندیشید که این گوسفند قطعا از چوپانى فرار کرده است و به اینجا

آمده است و آن گوسفند را گرفت و در جایى پنهانش کرد، و از همان علوفه و گیاهان که خود

مى خورد به آن نیز خورانید و از آن مواظبت مى کرد تا آنکه گوسفند به فرمان الهى به تکلم آمد و

گفت : اى نصوح ! خدا را شکر کن که مرا براى تو آفریده است . از آن وقت به بعد نصوح از شیر میش

مى خورد و عبادت مى کرد.

تا این که روزى عبور کاروانى – که راه گم کرده بود و کاروانیانش از تشنگى نزدیک به هلاکت بودند -

به آنجا افتاد. وقتى چشمشان به نصوح افتاد از او آب خواستند، نصوح گفت : ظرفهایتان را بیاورید تا

به جاى آب شیرتان دهم . آنان ظرفهاى خود را مى آوردند و نصوح از شیر پر مى کرد و به قدرت الهى

هیچ از شیر آن کم نمى شد، و بدین وسیله نصوح کاروانیان را از تشنگى نجات داد، و راه شهر را به

آنان نشان داد. آنان راهى شهر شدند و هر یک از مسافرین در موقع حرکت ، در برابر خدمتى که به

آنها شده بود، احسانى به نصوح نمودند. و چون راهى که نصوح به آنها نشان داده بود نزدیکترین راه

به شهر بود، آنان براى همیشه محل رفت و آمد خود را آنجا قرار دادند.

به تدریج سایر کاروانها هم بر این راه مطلع شدند. آنها نیز ترک راه قدیمى نموده ، همین راه را اختیار

نمودند، قهرا این رفت و آمدها، درآمد سرشارى براى نصوح داشت و او از محل این درآمدها بناهایى

ساخت ، و چاهى احداث کرد و آبى جارى نمود و کشت و زراعتى به وجود آورد و جمعى را هم در آن

منطقه سکونت داد، و بین آنها بساط عدالت را مقرر نمود و برایشان حکومت مى کرد و جمعیتى که

در آن محل سکونت داشتند، همگى به چشم بزرگى بر نصوح مى نگریستند.

رفته رفته آوازه حسن تدبیر نصوح ،به گوش پادشاه وقت که پدر آن دختر بود رسید، پادشاه از شنیدن

این خبر، شوق دیدار بر دلش افتاد. لذا دستور داد تا وى را از طرف او به دربار دعوت کنند. وقتى

دعوت پادشاه به نصوح رسید، اجابت نکرد و گفت : مرا با دنیا و اهل آن چکار؟ و سپس از رفتن به

دربار عذر خواست . چون که ماموران این سخن را براى پادشاه نقل کردند، بسیار تعجب کرد و اظهار

داشت حال که او براى آمدن حاضر نیست پس ‍ خوب است که ما نزد او برویم ، تا هم او و هم قلعه

نوبنیادش را از نزدیک ببینیم . از این رو با نزدیکان و خواصش به سوى اقامتگاه نصوح حرکت کردند.

آنگاه که به آن محل رسیدند به قابض الارواح امر شد که جان پادشاه را بگیرد و به زندگانى وى خاتمه

دهد.

پادشاه بدرود حیات گفت و چون این خبر به نصوح رسید و دانست که وى براى ملاقات او از شهر

خارج شده ، تشییع جنازه اش شرکت کرد و آنجا ماند تا به خاکش سپردند، و از این نظر که پادشاه

پسرى نداشت ارکان دولت ، مصلحت را در آن دیدند که نصوح را به تخت سلطنت بنشانند. پس چنان

کردند و نصوح چون به پادشاهى رسید، بساط عدالت را در تمام قلمرو و مملکتش گسترانید و بعدا با

همان دختر پادشاه که ذکرش در پیش رفت ، ازدواج کرد، چون شب زفاف فرا رسید و در بارگاهش

نشسته بود، ناگهان شخصى بر او وارد شد و گفت : چند سال قبل ، به کار شبانى مشغول بودم و

گوسفندى را گم کردم و اکنون آن را نزد تو یافته ام ، آن را به من رد کن . نصوح گفت : بله چنین

است ، الان دستور مى دهم گوسفند را به تو تسلیم کنند. آن شخص گفت : چون از گوسفند من

نگهدارى کرده اى هر آنچه از شیرش ‍ خورده اى بر تو حلال باد ولى آن مقدار از منافعى که به تو

رسیده ، نیمى از آن تو باشد و باید نیم دیگرش را به من تسلیم دارى .

نصوح امر کرد تا آنچه از اموال منقول و غیر منقول که در اختیار دارد، نصفش را به وى بدهند منشیان

را دستور داد تا کشور را نیز بین آن دو تقسیم کنند. آنگاه از چوپان معذرت خواهى کرد تا بلکه زودتر

برود. در آن موقع چوپان گفت : اى نصوح ! فقط یک چیز دیگر باقى مانده که هنوز قسمت نشده است

. نصوح پرسید آن چیست ؟ شبان گفت : همین دخترى که به عقد خود درآورده اى ؛ چرا که او نیز از

منفعت این میش بوده است . نصوح گفت : چون قسمت کردن او مساوى با خاتمه دادن حیات وى

است ، بیا و از این امر در گذر. شبان قبول نکرد. نصوح گفت : نصف دارائى خودم را به تو مى دهم تا

از این امر درگذرى ، این مرتبه هم قبول نکرد. نصوح اظهار داشت : تمامى دارائى خود را مى دهم تا

از این امر صرف نظر کنى ، باز نپذیرفت . نصوح ناچار جلاد را طلبید و گفت : دختر را به دو نیم کن .

جلاد شمشیر را کشید تا بر فرق دختر بزند، دختر از ترس لرزید و جزع کرد و از هوش ‍ رفت .

در این هنگام شبان دست جلاد را گرفت و خطاب به نصوح کرد و گفت : بدان که نه من شبانم و نه

آن گوسفند است ، بلکه ما هر دو ملک هستیم که براى امتحان تو فرستاده شده ایم و در آن موقع

گوسفند و شبان هر دو از نظر غایب شدند. نصوح شکر الهى را بجا آورد و پس از عروسى تا مدتى

که زنده بود سلطنت مى کرد. بعضى گفته اند آیه شریفه توبوا الى الله توبة نصوحا (۱۸) اشاره به

توبه همین شخص ‍ دارد.(۱۹)

__________________

۱۸- تحریم : ۸.

۱۹- کشکول طبسى ، ج ۲، ۱۳۰.

___________________

از کتاب : عاقبت بخیران عالم جلد ۱       مؤ لف : على محمد عبداللهى

یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا تُوبُوا إِلَى اللَّهِ تَوْبَةً نَصُوحًا عَسَى رَبُّکُمْ أَنْ یکَفِّرَ عَنْکُمْ سَیئَاتِکُمْ وَیدْخِلَکُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ یوْمَ لَا یخْزِی اللَّهُ النَّبِی وَالَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ نُورُهُمْ یسْعَى بَینَ أَیدِیهِمْ وَبِأَیمَانِهِمْ یقُولُونَ رَبَّنَا أَتْمِمْ لَنَا نُورَنَا وَاغْفِرْ لَنَا إِنَّکَ عَلَى کُلِّ شَیءٍ قَدِیرٌ(التحریم/۸)

ای کسانی که ایمان آورده‌اید بسوی خدا توبه کنید، توبه‌ای خالص؛ امید است (با این کار) پروردگارتان گناهانتان را ببخشد و شما را در باغهایی از بهشت که نهرها از زیر درختانش جاری است وارد کند، در آن روزی که خداوند پیامبر و کسانی را که با او ایمان آوردند خوار نمی‌کند؛ این در حالی است که نورشان پیشاپیش آنان و از سوی راستشان در حرکت است، و می‌گویند: «پروردگارا! نور ما را کامل کن و ما را ببخش که تو بر هر چیز توانائی!»

 از کجا مى توان فهمید که خدا گناهان  را بخشیده است؟
نخست باید دانست صفحه دل آدمی آینه تجلی رحمت و غضب خداست و با رجوع به فطرت درونی و حالت قلبی خود می توان از رضایت و عدم رضایت خدا با خبر شد به طوری که اگر آثاری از اصرار بر گناه در دل نمانده و پشیمانی کامل وجود دارد معلوم می شود که خداوند نیز آثاری از گناه را باقی نگذاشته است و توبه را پذیرفته است؛ چنان که گروهی از مردان خدمت حضرت موسی(ع) رسیدند و پرسیدند از کجا بدانیم خداوند از ما راضی است؟ حضرت موسی(ع) درخواست آنان را به خداوند منتقل کرد. خداوند فرمود: به بندگان من بگو: «بدانید هرگاه از من راضی شدید من هم از شما راضی ام»(تحف العقول) .
آمرزش از طرف خداوند،درحقیقت ،نتیجه توبه از طرف عبد و پذیرش آن است .  
.

مهمترین شرایط توبه عبارت است از :
1. پشیمانی و ندامت از صمیم قلب و تصمیم بر عدم ارتکاب دوباره .
2. استغفار و طلب بخشش.
3. تصمیم قاطع بر جبران گذشته و ادای حقوق، خصوصا اگر حق الناس باشد.