ایستگاه بهشتی

 


خاطره و دل نوشته ای کوتاه از آدمهای ناشناس، ادمهایی که قلبشان را به شهدا داده اند و قلمشان برای شهدا می نویسد


 

راهیان نور

 

1.سخن اول

اینجا مثل یک زیارتگاه ِ ، پس سلام  برتو ای زائر دعوت  شده شهیدان؛ یه سلام با بوی خـاک نم خورده  ازاشک های دلتنگـی سلام بر گونه های خیس سلام بر تو. در اینجا فرصتی پیش آمده تاچند گامـی با هـم همسفـرشویـم؛ این سـفر با هـمه سفرهای زندگـی ات فرق می کنه یا به قولی با همه ی وب گردی هات فرق داره؛ تشنگـی توی این سـفرخیلی بیشتر از سفـرهای دیگـه است. هـرکسی به نیتی بارسفـربسته؛ بعضی هامون شایـد دنبال گمشـده ای می گردیـم شاید اومدیم کـه بصیرت پیداکنیـم؛ یا دلتنگی هامون روتسکـین بدیم،یا شاید حوصله مان سر رفته و فقط آمدیم گشتی بزنیم..

اگه برای اولین بار توی این سایت عازم این سفر هستید هـمش فکر می کنی یعنی اینجا چه جور جاییه ؟ چطوریه؟

نمی تونم براتون توصیف کنم بهتره خودتون یه گشتی به این بخش سایت بزنید یه خاطره ای یه معرفتی یا لرزشی نمیدونم

اما مطمئنم اینجا حس می کنید که بوی خاکش برایتان آشنا اسـت خاکی که با اندیشه وقلم اهل دلهایی که در این راه قلم زدن با دنیای مجازی مخلوط شده و حال و هوای عجیبی ایجاد کرده

2.قلبت رو بده دست شهدا

داشتم با هاش حرف میزدم" سرش رو انداخته بود پائین و گوش میکرد از شدت ناراحتی هر چند دقیقیه سری تکون می داد.تازه از جنوب و تفحص برگشته بود بهش گفتم فریاد از دل، من کم اوردم تو میری جنوب با شهدا کیف می کنی اصلا همین که میری و تو سوله ی تخریب دوکوهه میشینی هم کلی سبک میشی...این چه وضعیه؟ بابا ... خسته شدم نمی دونم چیکار کنم به هرکی هرچی میگم میگه عقلش کمه یا میگه از این خواستش منظوری داره یا میگه...

کمی بعد که حرفای من داشت نفسای آخرش رو میزد---چشم انداخت توچشمم نگاهی کرد با غم ولی همیشه میخندیدومیخندیدومیخندیدو... پاشد رفت بهش گفتم مشتی کجا؟ گفت فردا بهت می گم.

فردا شد!!! رفتم پیشش می گفت تو عملیات ها که شهادت جلوی چشمای بچه ها بود یعنی برگشتی توکارشون نبود میرفتن تو دل دشمن و اصلا به برگشت فکر نمی کردند گفت همینجوری برو تو دل مشکل. گفتم حاجی من کجا و شهدا کجا، میگفت : این چه حرفیه؟! ---- بچه ها تو جنگ از سه موج مختلف اروند با سه تا ذکر یا زهرا رد شدن اونوقت تو...

-گفت می خوایی از معبر خطرناک مین دنیا به راحتی رد بشی؟

گفتم با کمال میل...گفت

قلبت رو بده دست شهدا دقیقا جاپای شهدا بزارببین تاثیرش رو

فردا شد!!! رفتم پیشش می گفت تو عملیات ها که شهادت جلوی چشمای بچه ها بود یعنی برگشتی توکارشون نبود میرفتن تو دل دشمن و اصلا به برگشت فکر نمی کردند گفت همینجوری برو تو دل مشکل. گفتم حاجی من کجا و شهدا کجا، میگفت : این چه حرفیه؟!

3. باز خوانی یک خاطره قدیمی

صدای گنجشک ها فضای حیاط مدرسه را پرکرده بود ،بابای مدرسه جارو به دست از اتاقش بیرون آمد.مرتضی!مرتضی! حواست کجاست؟زنگ کلاس خورده و مرتضی هراسان وارد کلاس شد.آقای مدیر نگاهی به تخته سیاه انداخت.روی آن با خطی زیبا نوشته شده بود:

”‌خلیج عقبه ازآن ملت عرب است”‌

ابروانش به هم گره خورد .هرکس آن را نوشته زود بلند شه.مرتضی نگاهی به بچه های کلاس کرد.هنوزگنجشک ها در حیاط بودند.صدای قناری آقا مدیر هم به گوش می رسید دوباره

در رویا فرو رفت.یکی از بچه ها برخاست .آقا اجازه!این را “آوینی”‌ نوشته.فریاد مدیر مرتضی را به خود آورد:چرا وارد معقولات شده ای؟ بیا دفتر تا پرونده ات را بزنم زیر بغلت و بفرستمت خانه.

معلم کلاس جلو آمد و آرام به مدیرچیزی گفت.چشمان مدیر به دانش آموزان دوخته شد.غلیان احساسات کودکانه مرتضی گویای صداقت باطنی اش بودومدیر

سید مرتضی آرام وبی صدا سر جایش بازگشت.اما هنوز صدای گنجشکان حیاط و قناری آقای مدیر به گوش می رسید

آزادی مفهوم زیبایی ذهن کودک شد...

 

فر آوری :عاطفه مژده

بخش پایداری تبیان