می خواهم با تو حرف بزنم. خسته ام از شبیه
دیگران بودن. چقدر ادراک پیرامون برایم سخت است. در این لحظه های ساده و آسان.
انگار من بودم و آسمان و زمینی که هیچ کدامشان من را متعلق به خود نمی دانست و این
کابوس بی هویتی چقدر سنگین و درناک است.

 

چونان کاروان کربلا که نتوانستند شهدایشان را
در لحظه های شهادت تشییع کنند٬ تابوت هایتان را بر دوش گرفتیم و تا کبودی چهره ی
خورشید گریستیم.

می ترسم٬امانه...این ترس نیست٬حسی شبیه سردر
گمی. سوال همیشه ام همین است٬من کجایم؟کیستید و کیستم؟چقدر وهم انگیز است بودن آن
چه نباید می بود و نبودن آن چه باید وجود می داشت. خوشا به حالتان که چنان بوده اید
که باید می بودید.

    خوشا چون تو دلی سبز و سری سبز

                           خوشا پرواز با بال و پری سبز

خوشا مثل تو در روز قیامت

                             سراپا سرخ اما دفتری سبز