سال 1365 برای اولین بار چند روزی در منطقه طلائیه مستقر شدیم. شب به سنگر گردان یا زهرا(س) رفتم نزد دوستان.

چند ساعتی استراحت کردم و شب با صدایی از خواب بیدار شدم! همه ایستاده بودند به نماز.

دویدم بیرون سنگر. کلی خودم را سرزنش کردم که چرا دیر بیدار شدم و به نماز جماعت صبح نرسیدم!

غرق در افکارم بودم که چه مصیبتی سرم آمده! 

همه در نماز اند و تو در خواب.. 

وضو گرفتم و آمدم داخل سنگر هنوز بعضی‌ها به نماز بودند. گفتم: خدا را شکر تنها نیستم آبرویم برود.

ایستادم به نماز صبح. کم کم متوجه شدم که نماز جماعت نبوده. این ها نماز شب می‌خوانند. 

آن قدر نماز شب خوان زیاد شده بود؛ که هر کس تازه وارد می‌شد خیال می‌کرد نماز جماعت است. 

چنین جماعتی با آن همه عبادات شبانه البته می باید ره صد ساله را یک شبه طی می‌کردند.